راهبان Turstarkuri نابود شدن قلمرو خود را توسط موجی از سربازیان اهریمن از دوردست تماشا کردند. آن ها از این درگیری ها به دور ماندند و در نیرو هایی غرق شده بودند که هیچ کس از آن ها خبری نداشت. سپس Legion of the Dead God آن ها را پیدا کرد، کسی که می خواست با یک نیت شوم تمام عبادت ها را مسموم کند. در قلمرو ای که سالیان دراز در جنگ و خون ریزی بود، آن ها بعد از کشتن هزاران جنازه و استخوان و انداختن آن ها در پیش پای Turstarkuri به سراغ آن ها آمدند. آن راهبان به سختی دو هفته بود که در مقابل حمله های دشمنان دوام آورده بودند، راهبان حتی از عبادت هم زجر می بردند زیرا اهریمن هایی به سمت آن ها در افکارشان هجوم می آورد. آن ها جوری که در جایگاه خود نشسته بودند، مردند. فقط یک جوان جان سالم به در برد و آن کسی بود که به عنوان مسافر و همراه کشیش آمده بود وبه دنبال دانش و پذیرفته شدن در جمع راهبان بود. او در ابتدا با وحشت به کشته شدن کسانی نگاه کرد که به آن ها غذا و نوشیدنی آورده بود و سپس از آن زمان او بر علیه Dead God دشمنی را شروع کرد. از Turstarkuri فقط چند کتیبه ارزشمند به او رسیده بود و به جزایر دور دست و امن رفت. او سوگند خورد نه تنها جادوی Dead God را از بین می برد، بلکه کل جادو را از زمین ریشه کن خواهد کرد.